بهـ نامـ او
بالاخرهـ اومدیمـ خونمونـ
وای کهـ واقعا هیچـ جا
خونهـ ی آدمـ نمیشهـ
(چی گفتمـ!!!)
البتهـ منـ کهـ توی خونهـ دماوند
تحصنـ کردهـ بودمـ
توی اینـ دو روز،
همهـ میرفتند گردشـ
و بیشتر زمانـ رو میرفتند
یهـ باغـ تو آبسرد
ولی منـ بهشونـ افتخار نمیدادمـ
اگهـ قرار نبود شبـ بخوابیمـ
تا همونـ جاشـ همـ نمیومدمـ
البتهـ اعتراضی همـ نکردمـ
چونـ خودممـ فکر میکنمـ
شبـ تنها موندنـ یهـ دختر
بهـ سنـ و سالـ منـ
کار درستی نیستـ
البتهـ منـ از تنها بودنـ نمیترسمـ
و بهـ خودمـ اعتماد دارمـ
ولی خبـ شاید اگهـ یهـ دختر
بهـ سنـ و سالـ خودمـ داشتمـ
نمیذاشتمـ شبـ تنها بمونهـ
مثلـ اینـ آدمای افسردهـ
میشستمـ فکر میکردمـ
اینا چهـ دلـ خوشی دارند
میرنـ باغـ، آبـ از چاهـ میکشنـ
بهـ درختا آبـ میدنـ، بلالـ میخورند
واقعا لذتـ بردنـ از اینـ چیزها
دلـ خوشـ میخواد
کهـ بهـ نظر منـ تو یهـ خونهـ ی آرومـ بشینی
و خاطراتتـ رو مرور کنی
خیلی بهتر از اینـ کهـ
بری تو یهـ باغـ کهـ دیوارهای دورشـ نمیذارهـ
نامحدود طبیعتـ رو درکـ کنی
ذهنـ ما، خاطراتمونـ نامحدودهـ
ولی دیوار یعنی محدودیتـ
پسـ ترجیحـ میدمـ تو نامحدود خودمـ بمونمـ
حتی بهـ قیمتـ اینـ کهـ بهمـ تشر بزنند:
چرا مثلـ اینـ آدمـ های منزوی میمونی؟
میدونمـ باورشـ برای یهـ سری دور و بری هامـ
کهـ میبیننـ منـ همشـ مثلـ یویو
در حالـ رفتـ و آمدمـ، سختهـ
ولی منـ دو نفرمـ
دو نفر کاملا متفاوتـ و دور
حتی گاهی کهـ یهـ نفر از اونـ دو نفرمـ
باز همـ یهـ نفر نیستمـ!
اونـ روز کهـ حالمـ بد بود
و دستـ و پاهامـ از فریزر همـ سردتر شد
قرار شد سِرمـ بزنمـ
هر بار کهـ سوزنـ رو میزدند بهـ رگمـ
رگمـ پارهـ میشد
قرار شد سرمـ رو روی دستمـ بزننـ
روی دستـ بیشتر درد دارهـ
ولی منـ صدامـ در نیومد
دوبارهـ رگمـ پارهـ شد
و مایعـ سرمـ رفتـ زیر پوستمـ
آخرشـ قرار شد برامـ
با سوزنـ نوزادی سرمـ بزنند
قبلـ از اینـ کهـ
برای پنجمینـ بار سوزنـ وارد رگمـ کنند
اومدمـ بخندمـ
نمیدونمـ چرا اشکمـ میومد
نهـ دردی داشتمـ نهـ دلیلی برای گریهـ
ولی نمیدونستمـ چرا
اشکامـ میریزند
حتی نمیتونستمـ ریزشـ اشکـ هامو کنترلـ کنمـ
مامانمـ تعجبـ کردهـ بود
البتهـ شاید خیلی رفتارهای غیرعادی منـ
برای دور و بری هامـ عادی شدهـ
بعد یهـ ذرهـ وقتـ دلی کهـ بی دلیلـ گرفتهـ بود
آرومـ شد
سوزنـ نوزادی تا نصفهـ تو رگمـ رفتـ
و اینـ بار شد کهـ بشهـ
پرستار بیستـ سالـ سابقهـ بهمـ گفتـ:
رگـ هاتـ خیلی افتضاحـ و شکنندهـ ستـ
منـ تا حالا چنینـ رگـ هایی ندیدهـ بودمـ
خدا کنهـ هیچـ وقتـ مریضـ نشی
گفتمـ:
اینـ از رگـ هامـ، اونمـ از گروهـ خونیمـ
کهـ Oی منفیهـ
همهـ چیمـ غیر عادیهـ
مامانمـ اضافهـ کرد:
مثلـ اخلاقـ و رفتارتـ!!!
منـ اینجوری بودمـ :|
اینمـ زندگی ماستـ دیگهـ
پر از عاشقانهـ!
ϰ-†нêmê§ |